۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

اینطور که پیداست، اینجا امشب بزرگترین مهمانی سال! به مناسبت شروع ترم جدید برگزار می‌شود. حیف که تنها هستم و هیچ آدم آشنایی که بشه باهاش رفت همیچین جایی این دور و برها نیست. 
هفته‌ی بعد هم یک مهمانی بزرگ دیگر هست که البت آن موقع هم تنها خواهم بود و و بنابراین اعتماد به نفس و حا ل و حوصله رفتنش را نخواهم داشت لابد.

البته سه هفته‌ی بعد مهمان عزیزم از راه می‌رسد ولی دیگر کو مهمانی؟ :D

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

هفته‌ی گذشته را دنبال فرصتی می‌گشتم تا از اتفاقات جدید اینجا بنویسم. مثلا اینکه دیگر کاملا در خانه‌ی کوچک و دوست داشتنی‌ام ساکن شدم. از یکی از ایرانی‌های اینجا یک گلیم مانندی گرفتم و انداختم کف اتاق. یک قفسه که به عنوان جاکفشی ازش استفاده میکنم و یک کمد هم استادم بهم داد. خانه سر و شکلی گرفته و خودشو تو دلم جا کرده. توی سایت کوچ سرفینگ هم عضو شدم که اگر کسی گذرش اینوری افتاد چیزی شبیه بدبختی‌هایی که من در بدو ورود کشیدم را تحربه نکند.

یا مثلا اینکه هفته‌ای دو شب میرم جیم و تو چه میدانی که «جیم» چیست! اصلا نمی‌توانم تصور کنم که بدون ورزش، چطور می‌توانم اینجا انرژی‌مو حفظ کنم و دوام بیارم.

از هفته‌ی پیش هم به برنامه فیلم‌بینی شاگردهای «مارکوس مولر» پیوستم. پنج‌شنبه شب‌ها توی دانشکده حمع می‌شویم و فیلم می‌بینیم. هفته‌ی قبل یکی از مزخرف‌ترین فیلم‌های تمام زندگی‌ام که یک فیلم خون‌آشامی برای آخرهای دهه ۹۰ بود را دیدم و در عین حال یکی از بهترین تجربه‌های فیلم‌بینی‌ام بود. تمام مدت فیلم را داشتیم به احمقانه بودن داستان و بازی‌ها و اصولا هر تکه‌ی مربوط و نامربوط فیلم می‌خندیدیم! کاملا همان چیزی بود که تو ایران بارها سعی کردم داشته باشیم و مدام نمیشد. به ده دقیقه نرسیده علیجان دیوانه‌مون می‌کرد با غر‌ زدن‌هاش قاعدتا!

و خلاصه اینکه اینجا همه چیز بسیار خوب است هنوز. استاد و پروژه و کارهای علمی هم خوب پیش می‌رود. هوا کاملا بهاری شده است و پریروز تو چمن‌های جلوی بیمارستان دو تا خرگوش شاد و شنگول را دیدم و هفته‌ی پیش سنجاب.

هفته‌ی گذشته را دنبال فرصتی می‌گشتم که این‌ها را بنویسم و خیلی چیزهای دیگر. ولی خبری که امروز از ایران رسید، رنگ همه‌ی این‌ها را برایم از بین برد. حقیقت را خیلی جدی و محکم تف کرد روی صورتم که نیستم الان جایی، تسلای رفیقی، که باید باشم و احتمالا باز هم پیش خواهد آمد چنین حالی.

بهترین هفته‌ی اینجایی‌ام، تلخ شد و غم‌آلود و بی‌رنگ. همین.

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

اولین حقوق

امروز دیدم که به سلامتی اولین حقوقم به حساب ریخته شده است! به همین مناسبت رفتم و کلی خرید کردم. ماهی تازه هم گرفتم. چالش امشبم درست کردن ماهی است، برای اولین بار. سبزی پلو‌یش که به خاطر سبزی‌های خشک شده حضرت مادر، کاری ندارد.

فعلا در حال تجربه‌ی خیلی از کارهایی هستم که به هر دلیل نمی‌توانم خودم را در ایران، در حال انجام‌شان ببینم. از آشپزی جدی گرفته، تا بدنسازی. دوشنبه دومین جلسه بدنسازی‌مو میرم که این دفعه مربی هم بالای سرم خواهد بود. از دوشنبه هفته‌ای حداقل دو شب، این برنامه‌ام خواهد بود. دوشنبه علاوه بر ورزش شبانگاهی‌ش، اسباب کشی و رفتن به خانه‌ی خودم را هم دارد. بالاخره فرصت می‌کنم که به معنای واقعی ماجرا، وسایلم را درست بچینم و اینجا مستقر شوم.

۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

ب بسم‌الله...

این دخترک غاز فروش که در عنوان این بلاگ طنازی می‌کند، همان مجسمه‌ی معروفی است که دانشجوهای دکترای دانشگاه گوتینگن، بعد از فارغ‌التحصیلی به فیض بوسیدن‌شان نائل می‌شوند! انشالله خدا نصیب‌تان کند!