هفتهی گذشته را دنبال فرصتی میگشتم تا از اتفاقات جدید اینجا بنویسم. مثلا اینکه دیگر کاملا در خانهی کوچک و دوست داشتنیام ساکن شدم. از یکی از ایرانیهای اینجا یک گلیم مانندی گرفتم و انداختم کف اتاق. یک قفسه که به عنوان جاکفشی ازش استفاده میکنم و یک کمد هم استادم بهم داد. خانه سر و شکلی گرفته و خودشو تو دلم جا کرده. توی سایت کوچ سرفینگ هم عضو شدم که اگر کسی گذرش اینوری افتاد چیزی شبیه بدبختیهایی که من در بدو ورود کشیدم را تحربه نکند.
یا مثلا اینکه هفتهای دو شب میرم جیم و تو چه میدانی که «جیم» چیست! اصلا نمیتوانم تصور کنم که بدون ورزش، چطور میتوانم اینجا انرژیمو حفظ کنم و دوام بیارم.
از هفتهی پیش هم به برنامه فیلمبینی شاگردهای «مارکوس مولر» پیوستم. پنجشنبه شبها توی دانشکده حمع میشویم و فیلم میبینیم. هفتهی قبل یکی از مزخرفترین فیلمهای تمام زندگیام که یک فیلم خونآشامی برای آخرهای دهه ۹۰ بود را دیدم و در عین حال یکی از بهترین تجربههای فیلمبینیام بود. تمام مدت فیلم را داشتیم به احمقانه بودن داستان و بازیها و اصولا هر تکهی مربوط و نامربوط فیلم میخندیدیم! کاملا همان چیزی بود که تو ایران بارها سعی کردم داشته باشیم و مدام نمیشد. به ده دقیقه نرسیده علیجان دیوانهمون میکرد با غر زدنهاش قاعدتا!
و خلاصه اینکه اینجا همه چیز بسیار خوب است هنوز. استاد و پروژه و کارهای علمی هم خوب پیش میرود. هوا کاملا بهاری شده است و پریروز تو چمنهای جلوی بیمارستان دو تا خرگوش شاد و شنگول را دیدم و هفتهی پیش سنجاب.
هفتهی گذشته را دنبال فرصتی میگشتم که اینها را بنویسم و خیلی چیزهای دیگر. ولی خبری که امروز از ایران رسید، رنگ همهی اینها را برایم از بین برد. حقیقت را خیلی جدی و محکم تف کرد روی صورتم که نیستم الان جایی، تسلای رفیقی، که باید باشم و احتمالا باز هم پیش خواهد آمد چنین حالی.
بهترین هفتهی اینجاییام، تلخ شد و غمآلود و بیرنگ. همین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر